فراسوی خاک

دلخــــور ڪه میشَـوم 
بغـض میــڪنم
می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم ڪامنـت مینویسـم ُ
صورتڪ میگــذارم صورتڪی ڪه میخنـدد و پشتـش قایم میشــوم
ڪه فڪـــر ڪنی میخنــدم و بخنـــدی...
اشڪهایمـ میـــــــآیند
و
من مدام با صورتڪ مجازی ام میخندم

نوشته شده در جمعه 30 آبان1393ساعت 14:5 توسط مروارید|

حالا همین تنهایی بی رحم

با من رفیقی دل وفاداره

نون و نمک خوردیم یه جوری که 

دست از سر من برنمیداره

عشقم بهت عمیق بود اما

قلبم عمیق تر شکست انگار

چیزی ازت به دل نمیگیرم

راحت برو! محکم قدم بردار

از ارزوهامون جدا موندیم

تو خاطرات گذشته جا موندیم

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 21:20 توسط مروارید|

ﻫﯽ ﺩﺧﺘﺮ
ﺑﯿﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍﺯﯼ ﺭﺍ ﺏ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﯿﺲ ﻧﺘﺮﺱ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺭﺍﺯﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﻼ ﮐﺮﺩﻡ
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺩﺭﺩﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍﭘﺮﺕ ﮐﻨﻨﺪ
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﮑﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !!!
ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ ﻣﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ !!
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ..
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺟﺮ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ ...
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﯿﺰﻧﻦ ...
ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﺗﻘﺼﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ...
ﮐﺴﯽ ﺍﻭ ﺭﺍﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ !!!
ﮔﻞ، ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻧﺰﺩﻩ !
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪﻩ
ﺍﻭﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﻮﺳﻪ، ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ
ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺩﺧﺘﺮﮎ .....
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﮑﻨﻨﺪ !!!
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ....
ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ؟؟؟؟، !!
ﺗﻪ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﯽ ﺻﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ
ﻗﻠﺐ ﻫﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﻣﯿﺸﻮﺩ ﺏ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩ !
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺲ ﮐﺮﺩﯼ ؟ !!!؟؟؟
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﯿﺮ ﺍﺳﺖ

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 23:30 توسط مروارید|

دﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﺎﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎدﻩ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺳﺎدﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ …
ﺳﺎدﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ …
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺍﺳﺖ …
ﻭﻗﺘﯽﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﻣـــــــــــﺎ …!
ﺍﮔﺮ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ … 
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﯾﺒﺶ دهی …
اﮔﺮ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﯽ …
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻏﻠﯿﻆ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﺗﺮﯼ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ .
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿـــטּ .
ﺑﺪﺍטּ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ …
ﺑﺪﺍטּ ﺍﺯﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﻋﻤﯿﻖ ﮔﺬﺷﺘــــــﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﺩﯾﮕﺮﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ !
ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﭘﺴﻨﺪﺩ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻓﺮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﯼ …
ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎטּ ﺑﺒﯿﻨﺪﺕ
ﭼﻬﺎﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ …
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺳــــــــــﺎﺩﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺳــــــــــﺎﺩﻩ ﻧﮕـــــﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ 

نوشته شده در شنبه 19 مهر1393ساعت 19:19 توسط مروارید|

حلالم کن اگر که گریه کردم!

دعا کن کم نیارم برنگردم......

نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 14:41 توسط مروارید|

صدا کن مرا 
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است 
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش 
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم 
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است 
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد 
و خاصیت عشق این است 
کسی نیست 
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت 
میان دو دیدار قسمت کنیم ...

«سهراب سپهری»

نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 21:0 توسط مروارید|

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا 

جان دل و دیده منم! گریه ی خندیده منم!

یار پسندیده منم! یار پسندید مرا

کعبه منم قبله منم! سوی من ارید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

اینه در اینه شد: دیدمش و دید مرا

وصال نزدیک است! خدایا شکرت! به زودی با معشوق خلوت میکنم! دوباره ان ارامگاه زیبا......... دوباره ان مقبره را در اغوش میکشم............

نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 18:2 توسط مروارید|

تنهام! وقتی نفسهای تو نیست.

یک هفته است که فهمیدم بدون تو قلبم نمی زنه. منو گذاشتی و رفتی؟

چرا؟

هیچ کس مثل تو مرد نیست. 

یا شیخ! با یادت زنده موندم اما یادم رفت زندگی کنم. 

توی چشمهام بهم گفت: تو کسی رو نداری!

همون وقتی که اروم لبخند می زدم با دستهای یخ زده ام  گفتم: خدا رو شکر که تو کسی رو داری!

اما میدونم حسادت به قلبم رخنه کرد! اما زود قلبمو پاک کردمو بغض به گلوم اومد!

با لبخند بغضمو قایم کردم! توی دلم گفتم: قربونت برم خدا...... منو با شیطون تنها نذار. من واقعا می ترسم!

نفرین نکردم ولی قلبم سوخت!

کاش بهش می گفتم: من یکی رو دارم که همه کس منه! کاش میگفتم: تو نمیبینی اونو! چون فقط مال منه! چون دستش توی دستامه. کاش میگفتم: نگاه شیخ فقط واسه منه.

سکوت کردم و با لبخند تیکه های قلبمو با دستم جمع کردم و رفتم!

کاش این زخم زود خوب بشه!

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهریور1393ساعت 23:10 توسط مروارید|

من از حال و هوای پریشونی

از گریه تو شبهای بارونی

از حس شکستن و ویرونی

اینکه داغونم و تو نمیدونی

من از تک تک لحظه های بی تو

از غصه ی روزای دوری تو

از دلی که دل منو سوزونده

از عکسهایی که جا مونده............

بیزارم

(بخشی از ترانه اهنگ بیزارم از عماد طالب زاده)

نوشته شده در پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 1:23 توسط مروارید|

دختر با چشمای اشک الود از پسر توضیح خواست اما مثل همیشه حرفای تکراری شنید: من چی کار کنم؟؟ پیش اومد دیگه! اصلا به من چه؟؟ نفسم نکشم؟؟ مگه من خواستم؟؟ میشه بیخیال بشی؟ مگه دوستم نداری؟؟؟ اه.........

دختر حرفی نزد چون سکوت را خوب می دانست.... پسر باز هم او را نمی فهمید اما برای جبران شاخه ای گل و حلقه ای در دست.........

حالا خدا هم می داند که دختر حق داشت چون فقط او را می خواست همان موجود عاشق!

نوشته شده در جمعه 14 شهریور1393ساعت 18:49 توسط مروارید|

ان روزها که من برای تو می مردم

مردند

تو تابوت هایشان را گلباران کن

من انها را ارام

در سینه ام

دفن خواهم کرد

(سعید اسکندری)

نوشته شده در شنبه 1 شهریور1393ساعت 0:13 توسط مروارید|

موقعی که جون میداد توی دستای خودم بود اما من نفهمیدم.... کاش میفهمیدم و دستاشو محکم میگرفتم که نره!

کاش عشقمو فریاد میزدم که ازم نگیرنش! میخواستمش اما نشد که با هم باشیم.....

کاش مرگ اینطوری سراغ ادما نمیومد! میگن حقه.... پس چرا حق من نیست که اینقدر زجر نکشم؟! قلبم درد میکنه........... کاش دختر نبودم! میشه بهم تسلیت بگین؟ بهش نیاز دارم!

هر کس از دور میاد و به قلبتون نزدیک میشه اعتماد نکنین! همه مسافرن! اهل جای دیگری بودن و هستن..... دیر یا زود میرن.......

منو تو اغوشت بگیر خدا

میخوام بخابم

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 9:2 توسط مروارید|

دیشب فهمیدم که کسی رو از دست دادم! کسی که باهاش خندیدم...گریه کردم..محبت کردم..شیطنت کردم..........دوستش داشتم...........

توی یه حادثه از دست دادمش..رفته بود برای مامان و باباش کاری انجام بده. فکر کنم شهید حساب میشه یا مقدس از پیش ما رفته!

خدا هیچ کس و مثل من توی این امتحان نذاره. نبودنش تلخه! دعا کنین از امتحانش سالم بیرون بیام!

موقعی که جون میداد توی دستای خودم بود.

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 17:10 توسط مروارید|

اشوبم! ارامشم تویی........ به هر ترانه ای سر می کشم تویی...............

ممنونم که هستی قربونت برم! عیدت مبارک شیخ بزرگوار! هنوز تا لحظه ی دیدار مونده..... ولی خیلی به هم نزدیک شدیم  

خدایا شکرت! عید همه مبارک 

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 2:1 توسط مروارید|

رفت ان سوار. کولی!

با خود تو را نبرده!

شب مانده است و با شب....

تاریکی فشرده

کولی کنار اتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ اتش چرا فسرده؟

رفت ان که پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

رفت ان سوار......کولی!

دلم می خواد ساعتها برات بنویسم شیخ! این قدر اشک ریختم که چشمانم اشک ندارد. شیخ کجایی؟ ساعتها میشینم و به عکس ارامگاهت خیره میشم. کاش اونجا بودم! یعنی میشه بازم قسمتم بشه؟ همیشه به یادگاری هایی که ازت مونده خیره میشم. شبها کتابتو بغل میکنم و میخوابم. قبل از خواب تا مدت زیادی تصور میکنم که دارم به سمت ارامگاهت میدوم...... یه دسته گل توی دستامه! وقتی به دیوار ارامگاهت میرسم بارها بهش بوسه میزنم. بی قرار میشم. داخل ارامگاه که میرم با اشکهای زیاد و بی قراری شدید......

کاش بیاد! همونی که اروم و پاک و مهربون نگاهم میکنه. همون پیرمرد با محاسن سفید. همونی که یه شال سفید بهم هدیه میده. همونی که اروم به دستاش بوسه میزنم. نمیدونم خوابم یا بیدار! اما میدونم که دوست داشتنیه این لحظات..... نباید میگفتم اما دلم داره میترکه.......شیخ! پیشم باش!

تا کی حضرت حافظ بگه:

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

امشبم میگذره........................

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 1:5 توسط مروارید|

از اسمانم ماتم ببارد!

هراس بی تو ماندنم ادامه دارد!

به لب رسیده جان کجایی؟

که برده طاقتم جدایی.............

باران تویی! به خاک من بزن!

بازا ببین! که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم!

کجایی؟...........................

تمام هوای این شعر تقدیم به بزرگم! با تمام لحظه های این شعر در ارامگاه شیخ پرسه میزنم! با تمام وجود به سمتش می دوم.......................اوج میگیزم!

این ترانه رو گروه چارتار بازخوانی کرده اند به اسم باران تویی.........کار فوق العاده ای شده!

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 1:49 توسط مروارید|

مورد داشتیم رفته نبرد برابر زن و مرد

.

.

.

.

هنوز برنگشته! داره به مردا میگه برابر یعنی چی؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 1:43 توسط مروارید|

قسمت هرکی یه جوره!

کاش..........! خدا پس کجایی؟

اینجایی؟ نه؟ خوبه! 

سراغ کی برم که حرفامو بشنوه؟ که برام دل بذاره؟ یکی که عشق داشته باشه؟ یکی که همه چیو درست کنه؟

خدا هیچ کس نمیتونه!

دلم تنگ شده!

ممنون که نگاهم میکنی..............................

نوشته شده در یکشنبه 22 تیر1393ساعت 1:38 توسط مروارید|

سلام خدا.......تنهایی خیلی بده. از تنهایی بدم میاد. پیشم باش! وقتایی که نمیشه زندگی رو درست کرد تو کنارم باش! حرفامو میشنوی؟ 

میشه شما بغلم کنی؟! دستامو بگیر با هم راه بریم.

وقتایی که خنجر دست خودمه باهام مهربونی کن! اصلا نمیدونم...... خدایی کن قربونت برم!

نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 0:8 توسط مروارید|

چرا؟ واقعا چرا ادما به هم اینطوری ارزش میدن؟

 چرا یکی برای بقیه از جون مایه میذاره اما بقیه بی خیال و بی تفاوت میگذرن؟؟؟

از سرد بودن بدم میاد. دلمو میشکنه!

 لطفا به هم رحم کنید

نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 1:24 توسط مروارید|


آخرين مطالب
» 
» عشق عمیق
» هی دختر!
» 
» 
» 
» مژده بده!
» 
» بیزارم!
» پیش میاد
Design By : Pars Skin