فراسوی خاک


بزرگداشت شیخ عطار نیشابوری گرامی باد

شیخ تنهام نذار که بی تو تموم میشم

برام دعا کنین! دستمو بگیرین.....

2 نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:53 توسط مروارید || |

اقا مهدی که راجع به زبور پارسی پرسیده بودین. من این کتابو از یک دوست عزیزی به امانت گرفتم. نزدیک به دو ماه دستم بود. فوق العاده بود. اون دوستم هم از کتابخونه بزرگی برام قرض گرفته بودن

2 نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:42 توسط مروارید || |

از تو برام خاطره موند

از من یه دیوونگی

خدایا تنهام. خسته شدم از بس ادای ادمای مقاومو دراوردم.... منم ادمم. خدایا تو باش

2 نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 20:32 توسط مروارید || |

شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته


تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جان به عبور

دودمانت ز من آوردی
سایه ای سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک هست

هر دمی بانک بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک هست

آه این شب چقدر تاریک هست
وای این شب چقدر تاریک هست
اندکی صبر سحر نزدیک هست

2 نوشته شده در سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ساعت 16:2 توسط مروارید || |

سایه

امروز که محتاج توام

جای تو خالیست

فردا که می ایی به سراغم

نفسی نیست...........

2 نوشته شده در یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ساعت 23:28 توسط مروارید || |

اتشی در سینه دارم جاودانی.........

2 نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ساعت 1:39 توسط مروارید || |

کدام؟

کدام چشم بود که رفتن ارام و بی صدای تو را نگریست؟

کدام خنده بود که بی تو بر لب امد؟

به همه دروغ میگویم!....

نگاهم سمت توست

بغض گلویم خبر از دلتنگی دارد

بزرگ من تنهایم نگذار!!!

2 نوشته شده در جمعه ۲۱ آذر۱۳۹۳ساعت 18:34 توسط مروارید || |

دلخــــور ڪه میشَـوم 
بغـض میــڪنم
می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم ڪامنـت مینویسـم ُ
صورتڪ میگــذارم صورتڪی ڪه میخنـدد و پشتـش قایم میشــوم
ڪه فڪـــر ڪنی میخنــدم و بخنـــدی...
اشڪهایمـ میـــــــآیند
و
من مدام با صورتڪ مجازی ام میخندم

2 نوشته شده در جمعه ۳۰ آبان۱۳۹۳ساعت 14:5 توسط مروارید || |

عشق عمیق

حالا همین تنهایی بی رحم

با من رفیقی دل وفاداره

نون و نمک خوردیم یه جوری که 

دست از سر من برنمیداره

عشقم بهت عمیق بود اما

قلبم عمیق تر شکست انگار

چیزی ازت به دل نمیگیرم

راحت برو! محکم قدم بردار

از ارزوهامون جدا موندیم

تو خاطرات گذشته جا موندیم

2 نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ساعت 21:20 توسط مروارید || |

هی دختر!

ﻫﯽ ﺩﺧﺘﺮ
ﺑﯿﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍﺯﯼ ﺭﺍ ﺏ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﯿﺲ ﻧﺘﺮﺱ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺭﺍﺯﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﻼ ﮐﺮﺩﻡ
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺩﺭﺩﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍﭘﺮﺕ ﮐﻨﻨﺪ
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﮑﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !!!
ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ ﻣﺮﺩﯾﺸﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ !!
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ..
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺟﺮ ﺯﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ ...
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﯿﺰﻧﻦ ...
ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﺗﻘﺼﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ...
ﮐﺴﯽ ﺍﻭ ﺭﺍﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ !!!
ﮔﻞ، ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻧﺰﺩﻩ !
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺳﯿﺪﻩ
ﺍﻭﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﻮﺳﻪ، ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ
ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺷﺪ !!
ﺩﺧﺘﺮﮎ .....
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﯿﺸﮑﻨﻨﺪ !!!
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ....
ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ؟؟؟؟، !!
ﺗﻪ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﯽ ﺻﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ
ﻗﻠﺐ ﻫﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﻣﯿﺸﻮﺩ ﺏ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩ !
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺲ ﮐﺮﺩﯼ ؟ !!!؟؟؟
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﯿﺮ ﺍﺳﺖ

2 نوشته شده در یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ساعت 23:30 توسط مروارید || |

دﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﺎﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎدﻩ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺳﺎدﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ …
ﺳﺎدﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ …
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺍﺳﺖ …
ﻭﻗﺘﯽﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﻣـــــــــــﺎ …!
ﺍﮔﺮ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ … 
ﺍﮔﺮ ﻓﺮﯾﺒﺶ دهی …
اﮔﺮ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﯽ …
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻏﻠﯿﻆ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﺗﺮﯼ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ .
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿـــטּ .
ﺑﺪﺍטּ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ …
ﺑﺪﺍטּ ﺍﺯﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﻋﻤﯿﻖ ﮔﺬﺷﺘــــــﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﺩﯾﮕﺮﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ !
ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﭘﺴﻨﺪﺩ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻓﺮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﯼ …
ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎטּ ﺑﺒﯿﻨﺪﺕ
ﭼﻬﺎﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ …
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺳــــــــــﺎﺩﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺳــــــــــﺎﺩﻩ ﻧﮕـــــﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ 

2 نوشته شده در شنبه ۱۹ مهر۱۳۹۳ساعت 19:19 توسط مروارید || |

حلالم کن اگر که گریه کردم!

دعا کن کم نیارم برنگردم......

2 نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ مهر۱۳۹۳ساعت 14:41 توسط مروارید || |

صدا کن مرا 
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است 
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش 
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم 
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است 
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد 
و خاصیت عشق این است 
کسی نیست 
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت 
میان دو دیدار قسمت کنیم ...

«سهراب سپهری»

2 نوشته شده در یکشنبه ۶ مهر۱۳۹۳ساعت 21:0 توسط مروارید || |

مژده بده!

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا 

جان دل و دیده منم! گریه ی خندیده منم!

یار پسندیده منم! یار پسندید مرا

کعبه منم قبله منم! سوی من ارید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

اینه در اینه شد: دیدمش و دید مرا

وصال نزدیک است! خدایا شکرت! به زودی با معشوق خلوت میکنم! دوباره ان ارامگاه زیبا......... دوباره ان مقبره را در اغوش میکشم............

2 نوشته شده در یکشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 18:2 توسط مروارید || |

تنهام! وقتی نفسهای تو نیست.

یک هفته است که فهمیدم بدون تو قلبم نمی زنه. منو گذاشتی و رفتی؟

چرا؟

هیچ کس مثل تو مرد نیست. 

یا شیخ! با یادت زنده موندم اما یادم رفت زندگی کنم. 

توی چشمهام بهم گفت: تو کسی رو نداری!

همون وقتی که اروم لبخند می زدم با دستهای یخ زده ام  گفتم: خدا رو شکر که تو کسی رو داری!

اما میدونم حسادت به قلبم رخنه کرد! اما زود قلبمو پاک کردمو بغض به گلوم اومد!

با لبخند بغضمو قایم کردم! توی دلم گفتم: قربونت برم خدا...... منو با شیطون تنها نذار. من واقعا می ترسم!

نفرین نکردم ولی قلبم سوخت!

کاش بهش می گفتم: من یکی رو دارم که همه کس منه! کاش میگفتم: تو نمیبینی اونو! چون فقط مال منه! چون دستش توی دستامه. کاش میگفتم: نگاه شیخ فقط واسه منه.

سکوت کردم و با لبخند تیکه های قلبمو با دستم جمع کردم و رفتم!

کاش این زخم زود خوب بشه!

2 نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ شهریور۱۳۹۳ساعت 23:10 توسط مروارید || |

بیزارم!

من از حال و هوای پریشونی

از گریه تو شبهای بارونی

از حس شکستن و ویرونی

اینکه داغونم و تو نمیدونی

من از تک تک لحظه های بی تو

از غصه ی روزای دوری تو

از دلی که دل منو سوزونده

از عکسهایی که جا مونده............

بیزارم

(بخشی از ترانه اهنگ بیزارم از عماد طالب زاده)

2 نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 1:23 توسط مروارید || |

پیش میاد

دختر با چشمای اشک الود از پسر توضیح خواست اما مثل همیشه حرفای تکراری شنید: من چی کار کنم؟؟ پیش اومد دیگه! اصلا به من چه؟؟ نفسم نکشم؟؟ مگه من خواستم؟؟ میشه بیخیال بشی؟ مگه دوستم نداری؟؟؟ اه.........

دختر حرفی نزد چون سکوت را خوب می دانست.... پسر باز هم او را نمی فهمید اما برای جبران شاخه ای گل و حلقه ای در دست.........

حالا خدا هم می داند که دختر حق داشت چون فقط او را می خواست همان موجود عاشق!

2 نوشته شده در جمعه ۱۴ شهریور۱۳۹۳ساعت 18:49 توسط مروارید || |

ان روزها

ان روزها که من برای تو می مردم

مردند

تو تابوت هایشان را گلباران کن

من انها را ارام

در سینه ام

دفن خواهم کرد

(سعید اسکندری)

2 نوشته شده در شنبه ۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 0:13 توسط مروارید || |

موقعی که جون میداد توی دستای خودم بود اما من نفهمیدم.... کاش میفهمیدم و دستاشو محکم میگرفتم که نره!

کاش عشقمو فریاد میزدم که ازم نگیرنش! میخواستمش اما نشد که با هم باشیم.....

کاش مرگ اینطوری سراغ ادما نمیومد! میگن حقه.... پس چرا حق من نیست که اینقدر زجر نکشم؟! قلبم درد میکنه........... کاش دختر نبودم! میشه بهم تسلیت بگین؟ بهش نیاز دارم!

هر کس از دور میاد و به قلبتون نزدیک میشه اعتماد نکنین! همه مسافرن! اهل جای دیگری بودن و هستن..... دیر یا زود میرن.......

منو تو اغوشت بگیر خدا

میخوام بخابم

2 نوشته شده در سه شنبه ۷ مرداد۱۳۹۳ساعت 9:2 توسط مروارید || |

دیشب فهمیدم که کسی رو از دست دادم! کسی که باهاش خندیدم...گریه کردم..محبت کردم..شیطنت کردم..........دوستش داشتم...........

توی یه حادثه از دست دادمش..رفته بود برای مامان و باباش کاری انجام بده. فکر کنم شهید حساب میشه یا مقدس از پیش ما رفته!

خدا هیچ کس و مثل من توی این امتحان نذاره. نبودنش تلخه! دعا کنین از امتحانش سالم بیرون بیام!

موقعی که جون میداد توی دستای خودم بود.

2 نوشته شده در دوشنبه ۶ مرداد۱۳۹۳ساعت 17:10 توسط مروارید || |